پرسه های مهتابی
انسان برای پیروزی آفریده شده استءاو را میتوان نابود کردءامانمی توان شکست داد
جیرجیرک عاشق خرسه شده بود. ازش خواست که با هم دوست بشن. اما خرسه گفت: الان موقعه خواب زمستونیه منه، سه ماه دیگه که بیدار شدم با هم دوست میشیم..... خرسه خوابید، سه ماه بعد که بیدار شد خبری از جیرجیرک نبود آخه خرسه نمی دونست جیر جیرکا فقط یه روز عمر می کنن. دستم بوی گل می داد منو محکوم به چیدن گل کردن کسی فکر نکرد شاید گلی کاشته باشم. ما چون دو دریچه روبروی هم آگاه ز هر بگو مگوی هم هر روز سلام و پرسش و خنده هر روز قرار روز آینده عمر آینه بهشت اما آه بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه اکنون دل من شکسته و خسته است زیرا یکی از دریچه ها بسته است نه مهر فسون نه ماه جادو کرد لعنت به سفر که هر چه کرد او کرد دکترا میگن: دردا نشونه ی بیماری اند، وقتی یه دندون درد می کنه نشونه ی انه که داره می پوسه.دردای زندگی هم نشونه ان.نشونه ی این که ساکن شدی و باید راه بیفتی،اگرچه آروم.اما نباید وایسی.باید بفهمی که غافل شدی یه جای کارت می لنگه.پس باید به سمتش بری چون اگه این درد نباشه توی بی خبری به دام می افتی.از این به بعد هر موقع خواستی موقع خواب خدا رو به خاطر نعمت هاش شکر کنی،به خاطر دردهاش هم شاکر باش. امیدوارم هیچ موقع دردی توی زندگیت نباشه،اگه هم بود موندگار نباشه! زندگی مثل غذا میمونه،وقتی به لقمه ی آخر می رسیم تازه می فهمیم چه خوشمزه بوده! چهار چیز هرگز قابل جبران نیست: سنگی که پرتاب شده باشد. حرفی که از دهان خارج شده باشد. فرصتی که از دست رفته باشد زمانی که سپری شده باشد! خانم جوانی در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود. از آن جا که باید ساعات بسیاری را در انتظار می ماند ،کتابی خرید.البته بسته ای کلوچه هم با خود آورده بود. او روی صندلی دسته داری در قسمت ویژه فرودگاه نشست تا در آرامش استراحت و مطالعه کند. در کنارش بسته ای کلوچه بود، مردی نیز نشسته بود که مجله اش را باز کرد ومشغول خواندن شد.وقتی او اولین کلوچه اش را برداشت،مرد نیز یک کلوچه برداشت. در این هنگام احساس خشمی به او دست داد، اما هیچ نگفت.فقط با خود فکر کرد:" عجب رویی داره!اگه امروز از روی دنده ی چپم بلند شده بودم چنان نشانش می دادم که دیگه همچین جراتی به خودش راه نده! " هر بار که او کلوچه ای بر می داشت مرد نیز با کلوچه ای از خود پذیرایی می کرد.این عمل او را عصبانی تر می کرد، اما نمی خواست از خود واکنشی نشان دهد. وقتی که فقط یک کلوچه باقی مانده بود، با خود فکر کرد:"حالا این مردک چه خواهد کرد؟" سپس مرد آخرین کلوچه را نصف کرد ونیمه ی آن را به او داد. بله؟!او دیگر رویش را خیلی زیاد کرده بود! تحمل او هم به سر آمده بود. بنابراین،کیف و کتابش را برداشت و به سمت سالن رفت. وقتی که در صندلی هواپیما قرار گرفت،در کیفش را باز کرد تا عینکش را بردارد.اما در نهایت تعجب دید که بسته ی کلوچه اش دست نخورده ،آن جاست......... زندگی هیچ گاه تکرار نمی شود. اما......... اما شاید تکرار خاطره ها، شوق یک زندگی دوباره را در وجود من و تو زنده میکند. پس خاطرات آبیت را طلا بگیر زندگی شهد گل است زنبور زمان می مکدش انچه باقی ماند عسل خاطره هاست خدایا مرا مثل هندو مرا مثل بودا غریبانه در غربت رنگها و صدا ها بسوزان و خاکستر آخرین نغمه های مرا بر سر خاک مرده بپاش به آقای شب هم بگو خطر رفع شد من مرده ام «فرهاد» خانه و زندگی دو اتاق خواب دارد.در یک اتاق شادی و در یک اتاق غم بیتوته کرده است.وقتی شادی باید آهسته بخندی که غم بیدار نشود،اما وقتی غمگینی و گریه میکنی( ولو با صدای بلند) شادی بیدار نمی شود.خواب شادی سنگین است. به گلدان خالی آب می دهم. چرا که روزی گیاهی در دل داشت. امید میداد لبخند میزد. تجربه بهترین درسه . اگر چه حق التدریسش خیلی گرونه تجربه بهترین درسه . اگر چه حق التدریسش خیلی گرونه زندگی مثل شطرنج هست
| Design By : Night Skin |


