تبليغاتX
پرسه های مهتابی


پرسه های مهتابی

انسان برای پیروزی آفریده شده استءاو را میتوان نابود کردءامانمی توان شکست داد

جیرجیرک عاشق خرسه شده بود. ازش خواست که با هم دوست بشن. اما خرسه گفت: الان موقعه خواب زمستونیه منه، سه ماه دیگه که بیدار شدم با هم دوست میشیم.....

خرسه خوابید، سه ماه بعد که بیدار شد خبری از جیرجیرک نبود آخه خرسه نمی دونست جیر جیرکا فقط یه روز عمر می کنن.

نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 0:7 AM توسط مریم| |

دستم بوی گل می داد منو محکوم به چیدن گل کردن کسی فکر نکرد شاید گلی کاشته باشم.

نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 0:6 AM توسط مریم| |

گیرم من تو رو دوست دارم به تو چه!!!!!!!

نوشته شده در سه شنبه 23 مرداد1386ساعت 0:4 AM توسط مریم| |

محبت هزینه ای ندارد مهربان باش.

نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 11:52 PM توسط مریم| |

ما چون دو دریچه روبروی هم                  آگاه ز هر بگو مگوی هم

هر روز سلام و پرسش و خنده                هر روز قرار روز آینده

عمر آینه بهشت اما آه                           بیش از شب و روز تیر و دی کوتاه

اکنون دل من شکسته و خسته است      زیرا یکی از دریچه ها بسته است

نه مهر فسون نه ماه جادو کرد                 لعنت به سفر که هر چه کرد او کرد

نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 11:51 PM توسط مریم| |

دکترا میگن: دردا نشونه ی بیماری اند، وقتی یه دندون درد می کنه نشونه ی انه که داره می پوسه.دردای زندگی هم نشونه ان.نشونه ی این که ساکن شدی و باید راه بیفتی،اگرچه آروم.اما نباید وایسی.باید بفهمی که غافل شدی یه جای کارت می لنگه.پس باید به سمتش بری چون اگه این درد نباشه توی بی خبری به دام می افتی.از این به بعد هر موقع خواستی موقع خواب خدا رو به خاطر نعمت هاش شکر کنی،به خاطر دردهاش هم شاکر باش.

امیدوارم هیچ موقع دردی توی زندگیت نباشه،اگه هم بود موندگار نباشه!

نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 11:49 PM توسط مریم| |

زندگی مثل غذا میمونه،وقتی به لقمه ی آخر می رسیم تازه می فهمیم چه خوشمزه بوده!

نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 11:48 PM توسط مریم| |

چهار چیز هرگز قابل جبران نیست:

سنگی که پرتاب شده باشد.

حرفی که از دهان خارج شده باشد.

فرصتی که از دست رفته باشد

زمانی که سپری شده باشد!

نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 11:47 PM توسط مریم| |

خانم جوانی در سالن فرودگاه منتظر نوبت پروازش بود.

از آن جا که باید ساعات بسیاری را در انتظار می ماند ،کتابی خرید.البته بسته ای کلوچه هم با خود آورده بود.

او روی صندلی دسته داری در قسمت ویژه فرودگاه نشست تا در آرامش استراحت و مطالعه کند. در کنارش بسته ای کلوچه بود، مردی نیز نشسته بود که مجله اش را باز کرد ومشغول خواندن شد.وقتی او اولین کلوچه اش را برداشت،مرد نیز یک کلوچه برداشت.

در این هنگام احساس خشمی به او دست داد، اما هیچ نگفت.فقط با خود فکر کرد:" عجب رویی داره!اگه امروز از روی دنده ی چپم بلند شده بودم چنان نشانش می دادم که دیگه همچین جراتی به خودش راه نده! "

هر بار که او کلوچه ای بر می داشت مرد نیز با کلوچه ای از خود پذیرایی می کرد.این عمل او را عصبانی تر می کرد، اما نمی خواست از خود واکنشی نشان دهد.

وقتی که فقط یک کلوچه باقی مانده بود، با خود فکر کرد:"حالا این مردک چه خواهد کرد؟"

سپس مرد آخرین کلوچه را نصف کرد ونیمه ی آن را به او داد.

بله؟!او دیگر رویش را خیلی زیاد کرده بود!

تحمل او هم به سر آمده بود.

بنابراین،کیف و کتابش را برداشت و به سمت سالن رفت.

وقتی که در صندلی هواپیما قرار گرفت،در کیفش را باز کرد تا عینکش را بردارد.اما در نهایت تعجب دید که بسته ی کلوچه اش دست نخورده ،آن جاست.........

نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 11:46 PM توسط مریم| |

زندگی هیچ گاه تکرار نمی شود. اما.........

اما شاید تکرار خاطره ها، شوق یک زندگی دوباره را در وجود من و تو زنده میکند.

پس خاطرات آبیت را طلا بگیر

نوشته شده در دوشنبه 22 مرداد1386ساعت 12:30 PM توسط مریم| |

زندگی شهد گل است

زنبور زمان می مکدش

انچه باقی ماند

عسل خاطره هاست

نوشته شده در یکشنبه 21 مرداد1386ساعت 2:42 PM توسط مریم| |

خدایا

مرا مثل هندو

مرا مثل بودا

غریبانه در غربت رنگها و صدا ها بسوزان

و خاکستر آخرین نغمه های مرا بر سر خاک مرده بپاش

به آقای شب هم بگو

خطر رفع شد

من مرده ام

                  «فرهاد»

نوشته شده در شنبه 20 مرداد1386ساعت 10:49 PM توسط مریم| |

خانه و زندگی دو اتاق خواب دارد.در یک اتاق شادی و در یک اتاق غم بیتوته کرده است.وقتی شادی باید آهسته بخندی که غم بیدار نشود،اما وقتی غمگینی و گریه میکنی( ولو با صدای بلند) شادی بیدار نمی شود.خواب شادی سنگین است.

نوشته شده در شنبه 20 مرداد1386ساعت 10:46 PM توسط مریم| |

به گلدان خالی آب می دهم.

چرا که روزی گیاهی در دل داشت.

امید میداد لبخند میزد.

نوشته شده در شنبه 20 مرداد1386ساعت 10:40 PM توسط مریم| |

تجربه بهترین درسه . اگر چه حق التدریسش خیلی گرونه

نوشته شده در جمعه 19 مرداد1386ساعت 11:21 PM توسط مریم| |

تجربه بهترین درسه . اگر چه حق التدریسش خیلی گرونه

نوشته شده در جمعه 19 مرداد1386ساعت 11:21 PM توسط مریم| |

زندگی مثل شطرنج هست : اگر بازی نکنی میگن بلد نیستی ، اگر بد بازی کنی میبازی ، اما اگر خوب بازی کنی همه می خوان شکستت بدن

نوشته شده در جمعه 19 مرداد1386ساعت 11:19 PM توسط مریم| |

چقدر سخته گل آرزوهايت را تو باغ ديگه اي ببيني و هزاربار تو خودت بشکني و آرام زير لبت بگي گل من باغچه ي نو مبارک

نوشته شده در جمعه 19 مرداد1386ساعت 11:17 PM توسط مریم| |

زندگي مثل پيانو است ، دكمه هاي سياه براي غم ها و دكمه هاي سفيد براي شادي ها . اما زماني ميتوان آهنگ زيبايي نواخت كه دكمه هاي سفيد و سياه را با هم فشار دهي

نوشته شده در جمعه 19 مرداد1386ساعت 11:15 PM توسط مریم| |

حکايت جالبيست که فراموش شدگان فراموش کنندگان را هرگز فراموش نمي کنند

نوشته شده در جمعه 19 مرداد1386ساعت 11:13 PM توسط مریم| |

می نویسد "یکی بود یکی نبود،يه دروغ کهنه بود
يکي موند يکي نموند،حرف راست قصه بود
يکي اومد با غصه ها،به غم عشق مبتلا
يکي رفت چه بي وفا،با دورنگي آشنا

نوشته شده در جمعه 19 مرداد1386ساعت 11:12 PM توسط مریم| |


Design By : Night Skin